کودکی ندا
میگن یکی تو ۳روز ۵ کیلو وزن کرده فکر کنم دماقشو عمل کرده
هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشه اش کجاست
میگن یکی تو ۳روز ۵ کیلو وزن کرده فکر کنم دماقشو عمل کرده

ندا در حال کشیدن گوش فاطمه

ندا و فاطمه جدیدا در آمازون

ندا اسماعیلی در حال اعتراض بر سیاست های حاکم بر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران
یکی از بزرگترین سران گروه منافقین سازمان یافته از سوی کشورهای بیگانه
ندا بعد از عمل
با کلی حرف از دلم
که انتها نداره
نشون بده به قلبم
فقط یه راه چاره
یادته دفعه پیش
با گریه و با ناله
گفتم بهت ستاره !
هیچکی دوستم نداره
حتی یه لبخند تلخ
واسم عینه محاله
توُ قلب تنهای من
هیچکی خونه نداره
در کلاس روزگار ٬درسهای گوناگون هست
درس زیستن کنار این و ان
درس مهر٬درس قهر٬درس اشنا شدن
درس با سرشک غم زهم جداشدن
در کنار این معلمان ودرسها
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست
یک معلم بزرگ نیز هست
در تمام لحظه ها ٬تمام عمر
در کلاس هست و در کلاس نیست
نام اوست" مرگ "
و انچه را که درس می دهد" زندگیست"


شاید یکی از همین شب ها فانوس نفسهای من خاموش شد
امده ام به زیر نور شب های مهتابی
دنیا نشانه هایش را برایم در حوالی غفلت یا جایی همان نزدیکی ها چشم پوشی کرده است
حضورم ممنوع شده که من محو محو میشوم به تدریج
صدایم در گلو خاموش می ماند
آخرین نواهایم
ارتعاشی بر اندام دنیا میندازد
که زندگی به صفت هایش بد گمان خواهد شد
یکی میگفت شاید اینجا از کار ما غافلند وما در خود رها شدگانیم
اما شیخ میگفت
نیم زحالت غافل همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیز تر میدارم
شب به نیمه هایش رسیده
انتظار بلند برای طلوع سپیده کوتاه شده است
شاید
آخرین فرصت ها باشد
شاید آخرین بار است که نامت این گونه در گلویم می تابد
از ته ظلمت طنین صدای آشنایت را میشنوم
شاید همین حوالی جایی در این بین باشی
شاید
زخم های روح مجروح و صداهای در حنجره خفه شده ام را میشنوی ساعت عمرم دوباره گردشش بی تاب شده
نیمی از رخسار زمان از لای چادر سیاهش پیدا شده
زمان میگوید وقت رفتن است
همه الفاظ را امشب در اختیار داشتم و برایت خطی از جنس دلتنگی نوشته ام
به این دلخوشم که
نوشته هایم ازجنس مهربندگی توست خرده مگیر
به دیار دیگری میروم
میروم که شاید کسی یادم کند...
شاید به یاد من کسی گریه کند...
شاید روزی که بفهمم کسی عاشقم هست...
دیگر عاشق نباشم....
چون دیگر نخواهم بود....
...برای کسی که هرگز یادم نکرد... ...برای کسی که هرگز یادم نکرد...

*عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند...
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ديگران ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

که چی ؟ که بمانم دویست سال
به ظلم و تباهی نظر کنم
که هی همه روزم به شب رسد
که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه ها
دهن کجی ی آفتاب را
ببینم و با نفرتی غلیظ
نگاه به روزی دگر کنم
نبرده به لب چای تلخ را
دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصه ی دیوان بلخ را
دوباره مرور از خبر کنم
قفس ، همه دنیا قفس ، قفس
هوای گریزم به سر زند
دوباره قبا را به تن کشم
دوباره لچک را به سر کنم
کجا ؟ به خیابان ناکجا
میان فساد و جمود و دود
که در غم هر بود یا نبود
ز دست ستم شکوه سر کنم
اگر چه مرا خوانده اید باز
ولی همه یاران به محنتند
گذارمشان در بلای سخت
که چی ؟ که نشاطی دگر کنم
که چی ؟ که پزشکان خوبتان
دوباره مرا چاره یی کنند
خطر کنم و جامه دان به دست
دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود
بیایم و این چشم بی غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر
دوباره به پا شور و شرکنم
ولی نه چنان در غبار برف
فرو شده ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف
سری به سلامت به در کنم
رفیق قدیمم ، عزیز من
به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی
روان و تن آسوده تر کنم
اگر به عصب های خشک من
نسیم بهاری گذر کند
به رویش سبز جوانه ها
بود که تنی بارور کنم

دانم چگونه بايد با آنکه دوستش داري بماني ، بماني و مجنون هم بماني ،
مجنون تر از يک عاشق ديوانه ولي ميدانم که من مجنون ترينم
نمي دانم اشک ريختن از غم دلتنگي و غصه دوري چگونه است و چگونه بايد براي
آنکه دوستش داري دلتنگ شوي اما ميدانم که من دلتنگترينم.....
نميدانم قلبي که عاشق است چگونه بايد اثبات کند که عاشق است، و يا دلي که در
گرو دلي ديگر است چگونه بايد از آن مهمان نوازي کند اما ميدانم که من
خوشبخترينم...
نمي دانم که آيا مي داني بعد از تو من شکسته ترينم ؟
آري بدان که بعد از تو من بدبخت ترينم.....
نمي دانم چگونه بايد با تو باشم ، چگونه بايد راز دلت را بيابم ، و چگونه بايد لحظه هاي
عاشقي را سپري کنم اما بدان که من داناترينم...
نمي دانم که آيا ميداني بعد از سفر کردنت ، همه لحظه هاي زندگي من سرد و بي
حوصله مي شود ؟ آري بدان که من در آن زمان تنهاترينم....
لطفا"هنگام ورود برای واضح تر شدن و سریعتربالا اومدن وبلاگ بر روی کلیدrefresh کنین
گردنبند صلیبی را بر گردنش آویختم
با تعجب گفت
من که تو را دوست ندارم
گفتم مگر نه اینکه صلیب را بر گورستان نصب می کنند
گفت چرا
گفتم قلب تو گورستان عشق من است

توي چشمام برات خونه ميسازم ديوونه وار دل به تو نازنين مي بازم
تو رو من مي برمت تو باغ قلبم با لشكر شقايق ها گلخونه مي سازم
هرگز نياسودم كه تو آسوده باشي خود آزار بودم كه تو آزاده باشي
ديوانه بودم كه تو دلداده باشي دلسوز تو بودم كه تو تا بنده باشي
بزار دلداده باشم
بزار آزاده باشم
منو ببر تو قلبت
بزار آسوده باشم
دنيا رو با تو مي خوام
فردا رو با تو مي خوام
بزار با تو بميرم
عمر بي تو نمي خوام
توي چشمام برات خونه مي سازم عاشقونه دل به تو نازنين مي بازم
براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.
دل گفت شيدا گشتهام از چشم مستِ ماه او
گفتم كه بربند اين سخن راهي جداست راه او
دل گفت دالان ميزنم گر كوه باشد پيش رو
گفتم كه كوه آري ولي فولاد تفتان است او
دل گفت من آهنگرم در كورهام آبش كنم
گفتم كه زنجيرت كنم گر قصدسازي سوي او
دل گفت اوزانت كنم گر چشم را وامم دهي
گفتم كه چشم زودتر، بنشت در اشعار او
دل گفت دستانت بده، تا بركشم بر گونهاش
گفتم كه دستم نيز هم گمگشته در چشمان او
دل گفت پاهايت بده، تا گام بردارم تو را
گفتم كزان تو پيشتر پايم برفت در راه او
دل گفت پس گوشت بده، تا نغمهاش را بشنوي
گفتم كه نيست اندرش جز نغمهاي از ناي او
دل گفت لعلي داردش، لب را بده كامت دهم
گفتم كه لبهايم شده، وقف ثناي نام او
دل گفت اي سودازده پر ميكشم از سينهات
گفتم خدا را پس مرو، منشين به روي بام او
خنديد دل گفتا به من، كاي مفلسِ بيقلب و تن
خود زودتر رفتي ز من، من هم روم دنبال او
گفتم كه آي ميروي،چون گوش و چشم و دست و لب
اما بدان كه نيستت، جز داغي از هجران او