تبليغاتX
๑۩۞۩๑شام مهتاب๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑شام مهتاب๑۩۞۩๑

هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشه اش کجاست


کشک

    من اومدم دوباره

       با کلی حرف از دلم 

          که انتها نداره

             نشون بده به قلبم

                فقط یه راه چاره

                   یادته دفعه پیش

                      با گریه و با ناله

                         گفتم بهت ستاره !

                            هیچکی دوستم نداره

                               حتی یه لبخند تلخ

                                   واسم عینه محاله

                                      توُ قلب تنهای من

                                         هیچکی خونه نداره


سه شنبه یازدهم دی 1386  توسط حسام   |

 

درس معلم

در کلاس روزگار ٬درسهای گوناگون هست

درس زیستن کنار این و ان

درس مهر٬درس قهر٬درس اشنا شدن

درس با سرشک غم زهم جداشدن

در کنار این معلمان ودرسها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

یک معلم بزرگ نیز هست

در تمام لحظه ها ٬تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست" مرگ "

و انچه را که درس می دهد" زندگیست" 


شنبه بیست و ششم آبان 1386  توسط حسام   |

 

دلتنگی



ادامه مطلب

شنبه دوازدهم خرداد 1386  توسط حسام   |

 

شاید همین امشب

 

شاید یکی از همین شب ها فانوس نفسهای من  خاموش شد

امده ام به زیر نور شب های مهتابی

دنیا نشانه هایش را برایم  در حوالی غفلت یا جایی همان نزدیکی ها چشم پوشی کرده است

حضورم ممنوع شده که من محو محو میشوم به تدریج

صدایم در گلو خاموش می ماند

آخرین نواهایم

ارتعاشی بر اندام دنیا میندازد

که زندگی به صفت هایش بد گمان خواهد شد

یکی میگفت شاید اینجا از کار ما غافلند وما در خود رها شدگانیم

اما شیخ میگفت

نیم زحالت غافل همیشه در کارم

که لحظه لحظه تو را من عزیز تر میدارم

شب به نیمه هایش رسیده

انتظار بلند برای طلوع سپیده کوتاه شده است

شاید

آخرین فرصت ها باشد

شاید آخرین بار است که نامت این گونه در گلویم می تابد

از ته ظلمت طنین صدای آشنایت را میشنوم

شاید همین حوالی جایی در این بین باشی

شاید

زخم های روح مجروح و صداهای در حنجره خفه شده ام را میشنوی ساعت عمرم دوباره گردشش بی تاب شده

نیمی از رخسار زمان از لای چادر سیاهش پیدا شده

زمان میگوید وقت رفتن است

همه الفاظ را امشب  در اختیار داشتم و برایت خطی از جنس دلتنگی نوشته ام

به این دلخوشم که

نوشته هایم ازجنس مهربندگی  توست خرده مگیر


پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386  توسط حسام   |

 

تمام گریه هام


جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386  توسط حسام   |

 

به دیار دیگری میروم

به دیار دیگری میروم

میروم که شاید کسی یادم کند...

شاید به یاد من کسی گریه کند...

شاید روزی که بفهمم کسی عاشقم هست...

دیگر عاشق نباشم....

چون دیگر نخواهم بود....

...برای کسی که هرگز یادم نکرد...       ...برای کسی که هرگز یادم نکرد...


یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386  توسط حسام   |

 

*عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند...

*عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند...

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.


دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ديگران  ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

 

 


یکشنبه نهم اردیبهشت 1386  توسط حسام   |

 

که چی ها؟

 

 

 

  که چی ؟ که بمانم دویست سال
 به ظلم و تباهی نظر کنم
 که هی همه روزم به شب رسد
 که هی همه شب را سحر کنم
که هی سحر از پشت شیشه ها
 دهن کجی ی آفتاب را
 ببینم و با نفرتی غلیظ
نگاه به روزی دگر کنم
 نبرده به لب چای تلخ را
 دوباره کلنجار پیچ و موج
که قصه ی دیوان بلخ را
دوباره مرور از خبر کنم
قفس ، همه دنیا قفس ، قفس
 هوای گریزم به سر زند
 دوباره قبا را به تن کشم
 دوباره لچک را به سر کنم
کجا ؟ به خیابان ناکجا
میان فساد و جمود و دود
 که در غم هر بود یا نبود
 ز دست ستم شکوه سر کنم
 اگر چه مرا خوانده اید باز
 ولی همه یاران به محنتند
 گذارمشان در بلای سخت
 که چی ؟ که نشاطی دگر کنم
که چی ؟ که پزشکان خوبتان
 دوباره مرا چاره یی کنند
خطر کنم و جامه دان به دست
 دوباره هوای سفر کنم
بیایم و این قلب نو شود
 بیایم و این چشم بی غبار
بیایم و در جمعتان ز شعر
 دوباره به پا شور و شرکنم
 ولی نه چنان در غبار برف
 فرو شده ام تا برون شوم
گمان نکنم زین بلای ژرف
 سری به سلامت به در کنم
رفیق قدیمم ، عزیز من
به خواب زمستان رهام کن
مگر به مدارای غفلتی
 روان و تن آسوده تر کنم
 اگر به عصب های خشک من
 نسیم بهاری گذر کند
 به رویش سبز جوانه ها
 بود که تنی بارور کنم


سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386  توسط حسام   |

 

عشق درد بی دواست

 

دانم چگونه بايد با آنکه دوستش داري بماني ، بماني و مجنون هم بماني ،

مجنون تر از يک عاشق ديوانه ولي ميدانم که من مجنون ترينم

نمي دانم اشک ريختن از غم دلتنگي و غصه دوري چگونه است و چگونه بايد براي

آنکه دوستش داري دلتنگ شوي اما ميدانم که من دلتنگترينم.....

نميدانم قلبي که عاشق است چگونه بايد اثبات کند که عاشق است، و يا دلي که در

گرو دلي ديگر است چگونه بايد از آن مهمان نوازي کند اما ميدانم که من

خوشبخترينم...

نمي دانم که آيا مي داني بعد از تو من شکسته ترينم ؟

آري بدان که بعد از تو من بدبخت ترينم.....

نمي دانم چگونه بايد با تو باشم ، چگونه بايد راز دلت را بيابم ، و چگونه بايد لحظه هاي

عاشقي را سپري کنم اما بدان که من داناترينم...

نمي دانم که آيا ميداني بعد از سفر کردنت ، همه لحظه هاي زندگي من سرد و بي

حوصله مي شود ؟ آري بدان که من در آن زمان تنهاترينم....

 


پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386  توسط حسام   |

 

برای عشق

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.


براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.


چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385  توسط حسام   |

 


سلام
خوبی عزیز


*´¨) *´¨)
¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)

در گذرگاه زمان خيمه شب بازي دهر
باهمه تلخي و شيريني خود مي گذرد
عشقها مي ميرند
رنگها رنگ دگر مي گيرند
و فقط خاطره هاست
که چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده بجا مي ماند


شاید یکی از همین شب ها
فانوس نفسهای من خاموش شد

امده ام به زیر نور شب های مهتابی

دنیا نشانه هایش را برایم
در حوالی غفلت
یا جایی همان نزدیکی ها
چشم پوشی کرده است

حضورم ممنوع شده که من
محو محو میشوم به تدریج

صدایم در گلو خاموش می ماند

آخرین نواهایم

ارتعاشی بر اندام دنیا میندازد

که زندگی به صفت هایش بد گمان خواهد شد

یکی میگفت شاید اینجا از کار ما غافلند
وما در خود رها شدگانیم

اما شیخ میگفت

نیم زحالت غافل همیشه در کارم

که لحظه لحظه تو را من عزیز تر میدارم

شب به نیمه هایش رسیده

انتظار بلند برای طلوع سپیده کوتاه شده است

شاید

آخرین فرصت ها باشد

شاید آخرین بار است که نامت این گونه
در گلویم می تابد

از ته ظلمت طنین صدای آشنایت را میشنوم

شاید همین حوالی جایی در این بین باشی

شاید

زخم های روح مجروح و صداهای در حنجره خفه شده ام
را میشنوی ساعت عمرم


امیدوارم بازم سر بزنی
درضمن نظر فراموش نشه
موفق باشین

hesam_9002@yahoo.com

 

 

 

 

 

 


جدیدترین قالبهای بلاگفا

چت روم

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس

RSS 2.0